من نخواهم برد جان از دست دل

شاعر : اوحدي مراغه اي

اي مسلمانان، فغان از دست دلمن نخواهم برد جان از دست دل
ديده ميگريد روان از دست دلسينه ميسوزد نهان از جور چشم
بر تنم باري چنان از دست دلاي رفيقان، چون ننالم؟وانگهي
زود گردد داستان از دست دلهر که از دستان دل غافل شود
تا بگريم جاودان از دست دلجاوداني ديده‌اي بايد مرا
اين ز دست چشم و آن از دست دلجانم اندر تاب و دل در تب فتاد
وين حکايت کي توان؟ از دست دلگفته بودم: پاي در دامن کشم
تا نهد سر در جهان از دست دلقوت پايي ندارد اوحدي